تنها مي مانم اي كساني كه مأمور دفن من هستيد...هر گاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديدهام. چشمانم، چشمانم را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانم را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتنيها دارم. دستانم، دستانم را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي با خود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آنگاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاكم بگري
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 0:17 توسط محمد
|
مانند تمامی خجل زدگان و رو سياهان شرم در چين و چروك صورتم پديدار است. پاييز تمام شد.... زمستان آغاز شد.... من تمام شدم.... ولي هرگز به شروعي و ابتدايي نو نرسيدم.... پُر از دردم ! پُري فراتر از پُر... واژه ها و كلمات ، مانند تمامي كساني كه روزي خسته شدند و رفتند تنهايم گذاشتند.... نمي توانم بنويسم ، چه در اين مكان و چه در خلوت هميشگي مان ، جايي كه غريبه اي نيست.... دستم حركت نمي كند... مانند وقتي كه قفل شدم و نتوانستم بهترين روز جهان را كه مختص به تو بود را تبريك بگويم.... هراس از نوشتن دارم ..... هراس از گفتن دارم.... هراس از بودن دارم... روزي كه مي داني و روزي كه مي دانم تو آمدي... تو چشم به جهاني گوشيدي كه شايد لياقت و ظرفيت پذيرايي از مهماني كه از آسمان بود را نداشت... چشم بار كردي تا به آتش نگاهت بدي ها را بسوزاني و سياهي ها را پاك كني.... گريه كردي براي آدم هايي كه حتي ارزش نگاهي و خيالي نداشتند... زنده شدي تا باز به همه بياموزي كه خدا هنوز اميدش را در مورد ما انسان ها از دست نداده.... راه رفتي تا نشان دهي كه هنوز اميدي و هدفي براي زيستن و ادامه دادن راه هاي نيمه كاره هست... آموختي تا بياموزي خوبي را... تا بياموزي عشق را..... تا بياموزي پاكي را... ماندي تا بودن را ثابت كني.... هستي كه به ياد آوري تا شقايق زندست زندگي بايد كرد.... هستي تا هميشه..... هستي تا گوشه ي چشمي به كسي كه ديوانه اش كردي بيندازي.... ببخش اگر به دلت نچسبيد... سخته به كسي كه عمريست پيرت كرده ... به كسي كه عشقت شد ، يارت شد ، روز ميلادش را تبريك نگويي... ولي من اين كار سخت را انجام دادم.... نمي دانم چرا.... فقط مي دونم حقير شدم ! انقدر حقير كه رويي نيست براي ماندنم.... آمدم تا اينجا هم تيك بزنم.... تا بگويم تولدت مبارك... جاي هميشگي مان منتظرت هستم.... سعي مي كنم آنجا از خجالتت در بيام ! امروز تولد قشنگت را با اشك هايم جشن گرفتم.... مي دانم تو از گريه بيزاري و دوست داري در تولدت شمع هاي راست راستكي را فوت كني... به خاطر همين است كه غصه هايت را به جان خريدم و گذاشتم تو تولدت را كنار او و بدون من جشن بگيري..... ** تولدت مبارك **
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 22:27 توسط محمد
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 15:6 توسط محمد
|