به خدا قسم دلم برات تنگ شده عزیزم کجایی؟
+
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 14:49 توسط محمد
|
چون بچه زرنگ و باهوشي بودم؛ بابام يك اسكناس پانصد توماني بهم داد من هم آن را با دو تا اسكناس نو دويست تومان? تاخت زدم آخه دو تا بيشتر از يكي است! بعد اسكناس ها را گرفتم و در عوض سه تا صد توماني دادمشان به همكلاسيم فكر كنم او خبر نداشت كه سه تا بيشتر از دو تاست! همان موقع به پيرمرد كوري برخوردم و درست به همين دليل كه نمي توانست ببيند؛ در عوض سه تا صد توماني ام؛ چهار تا پنجاه توماني بهم داد
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 17:19 توسط محمد
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 18:17 توسط محمد
|
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت، در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت .آرايشگر گفت: من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد . مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت، به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت: مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند . مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجا هستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم . مشتري با اعتراض گفت: پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند . "آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند" مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد !!!
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 20:48 توسط محمد
|
من ندانستم راز گريه ي نوزاد ولي احساس كردم پشيمان بود از تولد
+
نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 13:11 توسط محمد
|